کنون دل برای خودم هم غریب است!
ببین آنچنان خرد گشته
که چون خاک رس
می توان یک کبوتر از آن ساخت.
اما٬
نگه دار ای کوزه گر دست٬
که این خرده آئینه می بُرد دستهایت.
کنون دل برای خودم هم غریب است!
ببین آنچنان خرد گشته
که چون خاک رس
می توان یک کبوتر از آن ساخت.
اما٬
نگه دار ای کوزه گر دست٬
که این خرده آئینه می بُرد دستهایت.
برف که بارید
درست شبیه روزی که
از شوق
کوچه های شهر را دویدم تا...
ولی تا رفتیم
"برای کودکی که هرگز متولد نشد"
آدمکی برفی سازیم
تو دستهایت را در پیله کردی
و سرگرم پرنده هایی شدی
که زیر درختان باغ
کوچ را به خواب می دیدند.
و من تا آمدم
کلاه دست بافت تو را بر سرش کنم
آب شده بود.
شاید این روزهای بارانی
آرزوی مسافری باشد
شاید آغوش سبز فروردین
سهم مرغ مهاجری باشد
شاید این کوچه ای که دلتنگ است
در غروبی شبیه هر شب من
در فراسوی انتظاری تلخ
فکر دیدار عابری باشد
پشت سوسوی چشمهای شما
پشت پرچینی از غزلهاتان
بی گمان هر شب خدا باید
بار و بندیل زائری باشد
آرزو مانده در دل این شهر
روزی از روزهای سبز خدا
در پس این سیاهی مطلق
تکه خورشید لاغری باشد
کوله بار غزل ببند ای دوست
شوق ماندن در این حوالی نیست
شاید این واژه های بغض آلود
توشه راه شاعری باشد